#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_224

- بشین سوگند ، عمو میخواد رانندگی کنه !

سوگند برعکس من قوی بود ، تا حد امکان گریه نمی کرد و سعی می کرد با زور حرفش رو به کرسی بشونه ، با اینکه بیشتر از 4 سال نداشت .

بین راه در مورد سحر و خانواده اش صحبت شد . الیاس تنها خوش حال بود ، به قول خودش عشق فقط عشق اوله ،سخت بود فراموش کنه ، ولی میتونه کسی رو دوست داشته باشه . ولی می دونستم با وجود سحر اون عشق قدیمی به یاد خاطره ها سپرده میشه !

رو به روی در خونه ایستادیم . دسته گل بزرگ رو به الیاس دادم و جبعه ی شیرینی رو دستم گرفتم . زن عمو هم سوگند رو بغل گرفت . بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد.

الیاس آروم بود ، استرس نداشت . که منشاءش سحر بود !

بعد از استقبال گرم و خوب مادر و پدر سحر با اجازه ی آقای کرامتی ( پدر سحر ) روی کاناپه ها نشستیم . سوگند غریب بازی در نیورد و لبخند بر لب کنارم روی کاناپه نشست .

سحر با تونیکی سفید رنگ و شلواری مشکی همراه با شال دو رنگی وارد سالن شد پ برای تاخیرش عذر خواست و لبخندی به روی الیاس زد .

گونه اش رو بوسیدم - سلام سحر جون

لبخند زد - خوبی جونم ؟

- فدات !

- سلام خانم !

سحر با شنیدن صدای سوگند ، چشماش برق زد و رو به روش زانو زد - سلام خانم کوچولو ، خوبی سوگند جون ؟

سوگند گونه ی سحر رو بوسه زد و دستش رو فشرد - مرسی خاله ...

سحر - خیلی بچه ات شیرینه، مخصوصا عاقل!

- آره دختر خوبیه

سحر روی کاناپه ی تکی نشست و بعد از حرف های متفرقه ، الهام جان (مادر سحر ) با اشاره ای از سحر خواست چایی بیاره .

romangram.com | @romangram_com