#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_223
لبخند زدم - برو !
سوگند ، دختر 4 ساله من بزرگ شده بود . با وجود منو مامان و الیاس بهش بد نمی گذشت . خوش حالم که بی هیچ کاستی تا این سن بدون مشکل بزرگش کردم .
مراسم خواستگاری الیاس و سحر بود و باید هرچه سریع تر آماده می شدم .
شلوار راسته ی مشکی رو پا کردم و مانتویی سرخ آبی و با حاشیه های مشکی تن کردم .
کرمی به صورتم زدم و در آخر رژ قرمز رنگی به لبام کشیدم . شال همرنگ مانتوم رو سر کردم و با کیفم از اتاق خارج شدم .
زنگ در به صدا در اومد .زن عمو و الیاس بودن .
سوگند سر خوش از اتاق مامان خارج شد . کنار چارچوب در ایستادم و گفتم - مامان ما رفتیم .
لبخند زد - انشاءالله به خوشی بگذره
- انشاءالله، خداحافظ
مامان - خدانگهدارت
سوگند رو بغل کردم و از خونه خارج شدیم.
زن عمو برای در آغوش کشیدن سوگند بلند شد - سلام دختر نازم .
لبخندی به روش زدم ، که گونه ام رو بوسید .
تند سوگند رو بلند کرد و به سمت ماشین رفت . سوگند با دیدن الیاس جیغ خفه ای کشید.
الیاس خوش رو گونه اش رو بوسید و روی پاش نشوند . صندلی عقب نشستم و سوگند رو بعد از کلی اصرار از بعد الیاس خارج کردم .
romangram.com | @romangram_com