#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_222
خوشحال بود ، لبخند زد و به من گفت هرکار صلاحه انجام بدم .
پارت #153
ا * * * * * * *
ایلیا رفته بود ، بعد از زایمانم برگشت ، سوگند به دنیا اومد . ایلیا برای طلاق خیلی معطل کرد که در اخر از هم جدا شدیم . بود و نبودش فرقی نداشت ولی اینطوری دلم قرص بود .
سرپرستی بچه به من واگذار شده بود .
از محضر خارج شدیم. تموم شد. و ایلیا به راحتی می تونست برگرده .
ایلیا - خداحافظ مواظب سوگند باش !
- هستم ، خداحافظ
چه کوتاه و سرد از هم فاصله گرفتیم . ولی به گذشته عذابم می داد ! بهترین راه بود .
سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم.
ا * * * * * * * *
موهای سوگند رو شونه زدم . دل تو دلم نبود تا خانواده ی سحر رو ببینم . کسی که برای برگشتن روحیه ی الیاس تمام تلاشش رو کرده بود . روانشناسی که به الیاس افسرده و غمگین کمک کرده بود . سحر مهربون بود و عاقل، فهمیده و با شعور !
شخصیتی دوست داشتنی !
موهای کوتاهش رو شونه ای زدم و گل سر سرخابی رنگی به موهاش زدم .
گونه اش رو بوسیدم - خوشگل شدی دخترم !
سوگند عروسکش رو زیر بغلش زد و با خنده گفت - برم ، مامان بزرگم منو ببینه!
romangram.com | @romangram_com