#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_221


- بهش میگم ایلیا حکمتی !

تعجب نکردم ، چون شخصیت دل آرا رو خوب می شناختم !، من میرم سوئد به کار هام می رسم . ولی حتما برای دیدن بچه پا به ایران می ذاشتم و بعد هم طلاق !

- مطمئنی میخوای بچه رو نگه داری ؟

دل آرا - همه میگن نمی تونی بچه ای رو که از یک مرد بی رحم و عوضیی دوست داشته باشی ! همه میگن نگه داشتنش اشتباه محضه ! میخواستم بندازمش ولی با حس حضورش با اینکه خیلی خیلی کوچیکه وجودم برای نگه داشتنش پر کشید .

دل آرا آروم بود ، متفاوت بود و دل رحم !

چرا همه میگن دل رحمی بده ؟

- گاهی میام می بینمش!

تو چشمام خیره شد ، نخواست ! ولی من دیگه کاری با زندگی اش نداشتم . تنها دوست داشتم بچه رو ببینم .

- بعد از زایمانت میام ، خودت میخوای بچه رو نگه داری ؟

سری تکون داد .

- اومدم جدا میشیم !

از روی صندلی بلند شد و کیفش رو برداشت و گفت - باشه خداحافظ ، ذهنم خیلی درگیره

خداحافظی کردم و تو سکوت به آهنگ پخش شده از ضبط کافه گوش کردم . آروم بود و ملایم !

ا * * * * * * * *

مامان تعجب نکرد ، می دونست روزی عمو وا میده ، می دونست روزی عمو پشیمون میشه ، هدف مامان هم همین بوده !


romangram.com | @romangram_com