#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_220

قطعی و محکم گفتم - آره

کلافه دستی به شالش کشید - سخته باورش!

سکوت کرد و تو چشمام خیره شد ،ولی تا زایمان نمی کرد ، نمی شد طلاق گرفت .

دستامو قالب صورتم کردم - من نمی تونم بمونم ! وقتی زایمان کردی بر می گردم .

دل آرا نفسی گرفت - بچه ی خودمه !

- میتونی بزرگش کنی ؟! خرجش با من ، از اونجا برات پول می ریزم !

تند و با اخم های گره خورده، گفت - نه !

- بلاخره نمیتونی تنها بزرگش کنی که !

اخم کرد ، از حرف هام راضی نبود .

دل آرا - می تونم !

کلافه گفتم - بلاخره من پدرشم و باید خرجش رو بدم !

دل آرا باز هم مخالفت کرد ، سرتق بود و لجباز ! ولی من این بچه رو تو دامنش انداختم !

درسته هر دو به اجبار محکوم شدیم . ولی آیا اومدن این بچه ، زندگی خوبی رو براش می ساخت ؟ دل آرا خوبه ! دل آرا مهربونه ... بچه مادر خوبی داره !

- اگر پرسید ازت پدرش کجاست چی میگی ؟

سکوت کرد ، نمی دونست ! مثل من ... ولی این بچه حق داشت بدونه من کی ام ؟ و کجام ؟

نگاه دل آرا سرد بود ، خسته بود و کلافه ... از زندگی و وضع به وجود اومده راضی نبود .

romangram.com | @romangram_com