#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_219


- فردا باهاش حرف می زنم .

بابا - خوبه ! به وکیلم می گم باهات تماس بگیره .

- باشه

بابا - خوب برو ، به مامانت هم گفته هام رو بگو

سری تکون دادم و گوشی رو سر جاش گذاشتم ، لب زدم - خداحافظ

بابا بلند شد و همراه ماموری به سمت سلولش رفت .

نفسی گرفتم و از سالن خارج شدم ، خدایا راحت می شدیم ؟

تند گفتم - قطعا !

ته دلم قرص شده بود .

ا * * * * *

هر لحظه بیشتر از گفته هام تعجب می کرد ، وقتی به مرادم رسیدم ؛ دیگه نیازی به همسر و بچه نبود !

دل را - میخوای بری ؟

سری تکون دادم - آقای حمیدی ، همه چی رو انجام داده ! فقط باید پول رو بهم بدن .

رنگ چشماش متفاوت شد ، تاسف توی چشماش بیداد کرد . ولی برام مهم نبود .

دل آرا باز هم نا مطمئن پرسید - مطمئنی عمو اینارو گفت ؟


romangram.com | @romangram_com