#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_218

چیزی نگفتم تا ادامه بده .

بابا - پول رو میدم ، میری ... میری و سال ها بر نمی گردی ! میری دست از سر دل آرا بر می داری ؛ میری و شرکتت رو ، رو به راه می کنی ! از دل آرا طلاق می گیری !

بابا عوض شده بود ؟ بابا پشیمون بود ؟ ایا تب عشق نخوابیده بود ؟ ایا این پشیمونی الان فایده داشت ؟

بابا اه کشید ، بابا بعد از مدت ها اه کشید ، این اه چقدر سخت بود براش !

- پشیمونی ؟

اخم کرد ، غرور داشت . مثل من ، نباید می پرسیدم .

بابا - میری اتاقم ، توی کمد مخصوص خودم . یک صندوق هست . رمزش هم 4325 بازش می کنی . یک پاکت هست ... برش میداری و میری پیش وکیلم ! تا حرفی پیش نیاد !

پول رو قبول می کنم ، تنها و تنها برای شرکتم !

کوتاه گفتم - باشه !

بابا – با وکیلم قبل از تو حرف زدم . میدونه همه چیو !

دستم ناخودآگاه مشت شد ... من کی بودم ؟

بابا - پس دست از دل آرا بر می داری ؟

- میخوای بفهمی ، تو این کار رو انجام بدی ؟

تو چشمام نفوذ کرد ، قطعی و محکم گفت - اره !

بابا عوض شدی! تعجب رو تو چشمام آشکار نکردم .

فردا فرصت خوبی بود با دل آرا حرف بزنم ! ولی اون چیکارم داشت ؟

romangram.com | @romangram_com