#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_217


گوشی از دستم سر خورد ، که محکم تر گرفتمش - چی میگی بابا ؟

بابا کلافه و خسته گفت - به پول نیاز داری !چقدر میخوای ؟

اخم کردم ، دوست نداشتم کسی به روم بیاره !

دستمو مشت کردم و سعی کردم صدامو بالا نبرم - هیچی !

بابا به چشمام نفوذ کرد ، چشمای سردش تموم تنم لرزوند - حق نداری به دل آرا و مادرش نزدیک بشی !

پوزخند زدم - اونا به این روزت انداختن! چطور میگی !

اخم کرد - به تو ربطی نداره ، همین کاری رو که گفتم انجام بده !

وقتی به مادر دل ارا اشاره کرد ، لحنش دیگه از غرور پر نبود از عشق و پشیمونی غنی بود . ولی تند اون لحن رو پس زد .

سوالش رو تکرار کرد - چقدر میخوای ؟

چقدر می خواستم ، آیا راضی می شدم از دل آرا جدا شم ؟ ایا شرکتم مثل اولش می شد ! من چی میخواستم ؟ من دل آرا رو نمی خواستم ...من هیچ حسی بهش ندارم! اگر می رفت ، اگر نمی بود همه چی راحت تر پیش می رفت ؟

بابا - چیشد .. کجایی ؟

به خودم اومدم - بله ؟

بابا گوشی رو به دست راستش داد - چقدر باید تکرار کنم ؟ چقدر میخوای ؟

تو چشماش خیره شدم و حقیقت رو گفتم - نمیدونم !

بهم خیره شد - با دقت گوش کن ببین چی میگم !


romangram.com | @romangram_com