#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_216
کت رو تن کردم و ادکلنی زیر گردنم زدم . از اتاق خارج شدم ، مثل همیشه قران مامان دستش بود و زیر لب آیه هارو می خوند . چهره اش خیلی شکسته شده بود ، زندانی شدن بابا ... نابودش کرده بود !
- مامان ... من رفتم !
عینکش رو برداشت و لبخند زد - کجا ؟
ترجیح دادم ، حقیقتش رو نگم - بیرون کار دارم
مامان - باشه برو
خداحافظي کردم و از خونه خارج شدم . منتظر خبر خوبم بابا ... خوب !
ماشین رو روشن کردم و به سمت مقصد حرکت کردم .
بعد از کمی انتظار بابا اومد . گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و از شیشه به بابا نگاه کردم - سلام !
هنوزم پر اقتدار بود ، هنوزم شروین سخت و خشک بود ! ولی چشماش چیز دیگه ای می گفتن .
بابا - سلام !
مثل خودش شدم ، یخ شدم و غرور تو صدام بیداد کرد - خوبی ؟
کوتاه گفت - خوبم !
- کاری داشتی !
بی مقدمه گفت - بیخیال دل آرا شو ...
تعجب کردم ، حرف ناگهانی اش متحیرم کرد - برای چی ؟
بابا - چقدر میخوای ؟
romangram.com | @romangram_com