#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_215
کلافه آهی کشیدم - من حامله ام ، خیلی هم برام مهمه که ازت طلاق بگیرم !
تعجب کرد - حامله ای ؟
سرم رو زیر انداختم ، عصبی بودم .
ایلیا کمی بعد گفت- طلاق می گیریم ، ولی این بچه ... باید نباشه !
اینبار من با شنیدن حرفش متعجب شدم ، " طلاق میگیریم!" چطور ممکنه ! بچه نباشه!
متعجب گفتم - طلاق ، تو !
بعد از مکثی کوتاه گفت -اره، اشکال نداره !
چشمام گرد شد . اشکال نداره ! متحیر گفتم - چی ؟
جرعه ای از قهوه ای که گارسون روی میز گذاشته بود ، نوشید .
چشمام بیش از این گرد نمی شد . ایلیا که مطمئن بودم سخت مقاومت می کنه ! چطور امکان داشت !
ایلیا - تعجب نکن !
با شنیدن حرف هاش ، از شدت تعجب دیوونه شدم .
ا * * * * * * * * *
رو به روی آینه قرار گرفتم ، به تار های سفید موی کنار گوشم، پوزخندی زدم ، به اندازه ی ده سال پیر شده بودم . فکر و خیال شرکت لحظه ای تنهام نمیذاشت . دیگه نفس های آخرش بود . به مقدار لازم پول نداشتم ، دل آرا هم که نابود کرد تمام نقشه هامو !
بابا ازم خواسته بود به ملاقاتش برم ، حتما خبر مهمی بود . برای همین دیدار با دل آرا رو به زمان دیگه موکول کردم . قبول کرد و چیزی نگفت ، توی صداش غم نشسته بود که متوجه اش نشدم .
romangram.com | @romangram_com