#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_214

- هوف ، نمیدونم

وارد اتاق شدم ، تند مانتو و شلواری تن کردم و کرمی به صورت خسته ام زدم و از خونه خارج شدم .

گوشی ام زنگ خورد - کجایی ؟

- دارم میام

ایلیا - آدرس بده ، بیام دنبالت !

ترسیدم ، لرزیدم وحشت کردم ، نه !

با صدایی لرزون گفتم - نه ، خودم میام ... بیا کافه ( )

کمی مکث کرد و چیزی نگفت - باشه ، خداحافظ.

- خداحافظ

بخیر گذشت ، اره بخیر گذشت ...

وارد کافه شدم و کنج ترین قسمت کافه به انتظار ایلیا نشستم .

انتظار طول نکشید ، که ایلیا اومد - سلام

سری تکون دادم و جوابش سلامش رو دادم .

گارسون به سمتون قدم برداشت. هردو سفارش قهوه ، همراه با کیک دادیم .

کمی تو سکوت گذشت که ایلیا لب باز کرد - خب

به چشماش نگاه کردم ، دیگه از خشونت پر نبود . عادی بود ، عادیه عادی !

romangram.com | @romangram_com