#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_211


مامان داشت نماز می خوند ، بعد از اتمامش لبخند به روم زد - خوش خواب باشی!

سری تکون دادم و عصبی گفتم - بدترین خواب دنیا بود .

مامان از میز رو به روش فاصله گرفت و گفت - چه خوابی بود دخترم !؟

شروع کردم به گفتن ، گفتم چه بلایی سر ایلیا اومد ، همه رو گفتم و پا به پای گفت هام اشک ریختم .

مامان دستش رو روی شونه ام گذاشت - آروم باش !

مامان به نفس نفس افتاده بودم - چهره ی غرق در خونش یادمه .

- بهش فکر نکن ، شاید تدبیر خوبی داره

اشک هامو پاک کردم - چی ؟

مامان - فکر کنم ایلیا با اقدامی دست از سرت برداره !

گیج گفتم - یعنی چی ؟

مامان - نمیدونم !

-اوف ، باید با ایلیا حرف بزنم . امیدوارم اتفاقی مثل خوابم نیوفته !

مامان زبونشو گاز کرد - خدا نکنه دختر !

لبخند زدم - من رفتم .

از اتاق خارج شدم و شماره ی ایلیا رو گرفتم ، بعد از چند بوق صداش به گوشم رسید - بله !


romangram.com | @romangram_com