#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_210
دستم روی قلبم رفت ، به نفس نفس افتاده بودم . خوابی وحشتناک ، خوابی که منو به مرز جنون رسوند !
دستم به سمت شکمم رفت ، لب زدم - خدایا بچه ام !
بچه ام هست ، بچه ام سقط نشد . ایلیا زنده است !
فریاد خفه ای کشیدم ، کابوسی بد تر از این ندیده بودم ! خدایا فردا چی در انتظارمه!
از روی تخت بلند شدم ، با قدم های سست به سمت دستشویی رفتم ، به صورتم آبی زدم تا از التهاب بدنم کم بشه . صورتم سرخ شده بود و گر گرفته بودم .
از دستشویی خارج شدم ، با به یاد اوردن اینکه باید جواب آزمایش رو می گرفتم بیتا رو صدا زدم .
-بیتا جون ؟
صدام گرفته بود و خش دار ...
صدای قدم هاش به گوشم رسید؛ و بعد جلو روم ایستاد - جونم ؟
لبخند زدم - میتونی کاری برام انجام بدی ؟
بیتا - حتما !
-جواب آزمایش بارداری من رو میتونی بگیری ؟
لبخند زد- مبارک ! چشم...
گونه اش رو بوسیدم - مرسی !
هنوز دستام می لرزید ، کابوسی بود که تن هر کسی رو به لرزه می انداخت !
به سمت اتاق مامان رفتم ، چند تقه به در زدم و وارد اتاق شدم.
romangram.com | @romangram_com