#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_209
ایلیا رفت و به درگیری های من خاتمه داد ...
ایلیا رفت ...
ایلیا رفت و داغ دلم رو تازه کرد ...
ایلیا رفت ...
ایلیا رفت و موند یک خاطره ...
یک خاطره ...
خاطره ای تلخ ...
خاطرهای که زنده می کرد از دست دادن قسمت های مهم زندگی ام رو ...
ایلیا رفت و خاطره هاش حک شد !
با شنیدن قدم های محکم و سریع الیاس ، دست از نگاه کردن به مرد نابودگر زندگی ام کشیدم . با چشمای غرق در اشک به الیاس مات و مبهوت خیره شدم . به افراد اورژانس که به سمتم پا تند می کردن .
لبخند تلخی زدم - دیدی چیشد ؟ ایلیا ... رفت !
کلمه ی رفت تو سرم اکو شد ، اره ایلیا رفت ! سرم به دوران افتاد . الیاس دیوانه وار فریاد می زد . روی زمین سقوط کردم . خون رفته شده کار خودش رو کرد و چشمام رو سیاهی مطلق در بر گرفت .
ا * * * * * * *
خیس عرق شده بودم ، ضربان قلبم بالا رفته بود . خدایا این چه کابوسی بود !؟
قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رفت، ایلیا مرده بود ... ایلیا رو من کشتم ؟
romangram.com | @romangram_com