#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_208

لب گزیدم - آره ولی ... ایلیا داره میمره !

فریاد های کر کننده اش ، باعث شد گوشی رو کنار بکشم .

چشمام سیاه می شد ، بازوم می سوخت - فکر کنم به سمت باغ زن عمو می رفت .

الیاس - الان اومدم ، الاااان

با قدم های سست به سمت ماشین رفتم . نمی تونستم ایلیا رو از در خودش خارج کنم. چون در محکم به زمین کوبیده شده بود .

شیشه ی زیر چشمش زجر آور بود ، دستمو روی دهنم گذاشتم و فریاد خفه ای کشیدم.

دست به بازوش کشیدم - ایلیا! خوبی ؟

تکونی نخورد . سینه اش محکم به فرمون خورده بود . دستم روی قلبش گذاشتم ، چشمامو بستم . ضربان حس نمی شد ، یا من حس نمی کردم ؟ به سینه اش مشت زدم - ایلیا بلند شووو

سرش که بین شیشه ها غرق شده بود رو هول دادم و به صندلی تکیه اش کردم .

زیر چشمش چاک خورده بود ، بی شک چشمش رو از دست می داد . هق هق های خفه ام باعث سکسکه شد .

ایلیا ، تاوان خدایی دید !

دستم رو زیر بینی خونیش گذاشتم ، نفس نمی کشید . ضربان قلبم به شماره افتاد.

چشمام از اشک خیس شد بد بود ولی ...

دستم روی قلبم رفت و بعد به شکمم تو یک هر روز هر دو رو از دست دادم !

لب گزیدم ، ایلیا هر چند بد بود ولی آرزوی مرگش رو نداشتم .

ایلیا رفت ...

romangram.com | @romangram_com