#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_207


نفس نفس می زدم ، ضربه ای که به شکمم خورده بود . طاقت فرسا بود ! بازوم با اصابت به پنجره ی شکسته شده ، خونی شده بود . گرمی خون روی بازو هام رو حس می کردم .

صدایی از جانب ایلیا نشنیدم . به هق هق افتادم - ایلیا !

به سختی دیدمش صورتش غرق خون بود ، سرش به شیشه ی جلو خورده بود . با دیدن شیشه زیر چشمش فریاد بلندی کشیدم . خون از صورتش می چکید ، ضربان قلبم تند می زد . حس می کردم نفس نمی کشه . رنگ به رو نداشتم . کمربند نداشتنم باعث این همه ضربه شده بود .

هق هق هام بلند شد . از شهر اونقدر دور نشده بودیم . دستام کبود بودن و یخ !

مثل بید می لرزیدم ، ایلیا داشت می میرد ، منم از درد جون میدادم ، ناله ای کردم .

قبل از بیهوش شدنم باید کاری می کردم ، خون زیادی از بدنم رفته بود .

به سختی به در ماشین ضربه زدم . ماشین کج شده بود و در طرف من به سمت زمین باز نمی شد .

با چند ضربه با بازوی خونی و درد مرگ اورش ، روی زمین پرت شدم - اخ !

چشمامو محکم روی هم فشار دادم . کیفم رو از ماشین بیرون کشیدم . گوشی رو تند برداشتم . از دستام خون می چکید ، گوشی غرق خون شد .

با دستایی لرزون شماره ی الیاس رو گرفتم ، طولی نکشید که جواب داد ، به هق هق افتادم - الیاس !

نگران گفت - جونم ، چیشده ؟

تیکه تیکه گفتم - الیاس ، تصادف ...ایلیا ...خون !

داد زد - چچچچیییی

روی زمین نشستم - الیاس زیاد از شهر دور نشدیم ، ولی توی خاکی افتادیم . کسی از بالا مارو نمی بینه !

الیاس نفس نفس میزد - تو خوبی؟


romangram.com | @romangram_com