#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_206
ایلیا - نچ !
دستامو پنجه کردم ، دلم هر لحظه خفه کردنش رو طلب می کرد .
ایلیا قهقه ای زد - خودتو کنترل کن !
داشت از شهر خارج می شد ، ترس بهم دامن زد - کجا میری احممق!
گاز داد ، سرعتش زیاد شد . کنج لبش رو بالا داد - یک جای خوب دل آرا ، یک جای خوووب !
ضربان قلبم تند شد . عصبی گفتم - برگرد
هر لحظه سرعتش رو بیشتر می کرد .
داد زدم - ایلیا دیوونه نشووو
ایلیا بلند خندید - نه فقط میخوام زود تر به هدفم برسم!
بسم الله ای زیر لب گفتم و دستامو روی فرمون گذاشتم - ایلیا نگه دااار
عصبی پرتم کرد ولی کوتاه نیومدم - نگه داااار
محکم تو صورتم زد . سرم به پنجره خورد . درد بدی تو سرم پیچید.
با شنیدن بوق های پی در پی کامیونی ، جیغ خفه ای کشیدم و بعد روی آسمون بودیم.
ضربه هایی که به سر و شکمم میخورد زجر آور بود . ماشین چرخ می زد و چرخ می زد . حتی نمیتونستم به ایلیا نگاه کنم . ولی صدایی ازش شنیده نمی شد .گرد و خاک بلند شد ، شیشه ها شکست . تند چشمامو بستم ، تا تو چشمام نره.
جیغ های پی در پیمو آزاد کردم ، فریاد هام کر کننده بود .روی زمین سقوط کردیم . چشمام سیاهی می رفت.
اسمش رو بلند صدا زدم - ایلیا !
romangram.com | @romangram_com