#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_205


صندلی جلو نشستم ، با حس وجود بچه ای از این مرد. برای لحظه ای آرزوی مرگش رو کردم ، این بچه ی احتمالی ، برای این مرد بی غیرت بود .

لب گزیدم و دستامو به کف دستم فشار دادم، خدایا به دادم برس !

ماشین رو حرکت داد - بگو می شنوم !

لحن طلبکارش عصبیم کرد - هرچه زود تر باید اسمت از تو شناسانه امم خط بخوره!

نگاهی تمسخر آمیز بهم کرد و عینکش رو که بالا داده بود، روی چشماش گذاشت.

پاش رو روی پدال گاز فشرد - ولی قبلش دوست دارم جایی ببرمت !

با شنیدن حرفش ، تیز بهش نگاه کردم -کافه ای همین حوالی، نگه میداری !

قهقه ای زد ، قهقه ای چندش آور . صداش رو کشید و گفت - چشم بااااننو!

پوزخند زد و گفت - خیلی کار ها باهات دارم ، کله نقشه هامو بهم ریختی !

نفس نفس می زدم،اتفاقات خوبی در پیش روم نبود .

نفس عمیق کشیدم ، تا خودم رو کنترل کنم - ببین اومدم محترمانه با هات حرف بزنم

ایلیا تند گفت - شرمنده من حالیم نمیشه !

با نفرت بهش خیره شدم - خیلی بی شرمی

ایلیا لبخند مضحکی زد - ممنون !

انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و گفتم - ببین من حوصله ی جدل و دعوا ندارم ، اگر نمیخوای باز مامان اقدامی کنه ، بیا توافقی از هم جدا شیم!


romangram.com | @romangram_com