#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_203


از مهرسام دور شدم و سوار ماشین شدم ، ایلیا به گفته ی مهرسام نرمال نبود ، ولی نمی شد دست روی دست گذاشت !

پشت چراغ قرمز ایستادم که بویی که از بیرون، داخل ماشین پیچید ،و باعث شد تند دستم رو روی دهنم بذارم . حالم از غدای فست فودی بهم می خورد .

خودمو کنترل کردم ، تا محتویات معده ام به سمت دهنم هجوم نیاره!

تند گاز دادم ، تا از اون فضا دور بشم . نفسی عمیق کشیدم و غمگین به شکمم نگاه کردم - نباید میومدی!

حامله بودم ، قطعا حامله بودم ولی این بچه نباید می موند ، باید زود تر می رفت ... و گرنه به فلاکت کشیده میشه ! داشتم خودمو با حرفایی که به مهرسام زده بودم ، گول می زدم . ای خدا !

به سمت خونه پرواز گونه روندم. باید ذهنم رو برای بیان کلمات با ملاقات با ایلیا وحشی آماده کنم !

ا * * * * * *

با سستی شماره رو وارد می کنم ، لرزش دستم برای لمس برقراری تمام جلوگیری میکنه ، ولی باید قوی باشم . باید هرچه زود تر همه چی تموم بشه .

چشمامو می بندم و تند برقراری تمام رو لمس میکنم . گوشی رو کنار گوشم میذارم و به بوق های پی در پی گوش میدم . هر بوق مساوی میشد با کوبیده شدن قلبم با سینه!

لب زدم - دل آرا آروم باش !

ایلیا - چیه !

پس شماره ام رو داشت و فهمیده منم . از لحن طلبکارش عصبی شدم .

با غیض گفتم - کارت دارم !

ایلیا - اگر میخوای چرت و پرت های مهرسام رو تحویلم بدی ، حوصله ندارم !ولی کار زیاد باهات دارم !

از لحن انتقام جویانه اش ، نفرت تموم وجودم رو در برگرفت !


romangram.com | @romangram_com