#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_202
لبخند زدم - مرسی که نگرانی ولی بعد از صحبتت باهاش، خودم میخوام باهاش حرف بزنم !
رنگ نگاهش کدر شد ، ترسید !
مهرسام - نرو !
نا مطمئن به چشماش خیره شدم ، لب زد - ایلیا نرمال نیست !
بی تفاوت گفتم - من نمیرم ، دعوا ! میرم حرف بزنم !
مهرسام - میدونم سرتق و لج بازی هستی ... اصرار نمی کنم ولی ...
لبخند زدم و تند گفتم - پس ولی رو هم نگو !
سری به نشونه ی تاسف تکون داد .
کیفم رو برداشتم و بلند شدم - مرسی خوش گذشت !
بلند شدم و لبخند ظاهری زد - ممنون که منو قابل دونستی حرف بزنی !
تک خنده ای کردم و لحنم از شوخی و شادی پر شد - چه افتخار بزرگی نصیبت کردم!
چیزی نگفت و تنها لبخند زد . بعد از حساب ... از کافه خارج شدیم .
مهرسام - ماشین داری ؟
- آره ، کاری نداری ؟
مهرسام دستمو فشرد - نه مرسی ! خداحافظ
- خدانگهدارت
romangram.com | @romangram_com