#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_201


مهرسام تیکه کیکی رو توی چنگالش کرد و تو دهنش گذاشت اخم کرد و گفت - ایلیا میخواد ازت انتقام بگیره !

قهقه ای زدم ، قهقه ای بلند ... - وای خدایا ! انتقام !

تند اخم کردم و گفتم- حتی دستش بهم نمیرسه !

مهرسام عصبی گفت - ایلیا عوضی شده !

بیخیال و سرد گفتم - بود

مهرسام تو چشمام خیره شد - مراقب خودت باش !

دوباره یاد اوردم فردا روزی بود که متوجه می شدم ، حامله ام یا نه ! حالم بهتر شده بود ولی ... خستگی و حالت تهوع و کوفتگی کم نشده بود !

جرعه ی دیگه ای نوشیدم و گفتم - هستم !

مهرسام - باهاش حرف میزنم ، میدونم تاثیر نداره ولی فکر کنم بدونه تو و مامانت برای به خاک نشوندنش هرکاری می کنید !

پوزخند زدم - هر کاری !

مهرسام - زن عموت خیلی پیر شده !

- میدونم ، ولی سعی میکنم بهش فکر نکنم !

مهرسام مهربون گفت - عذاب می کشی !؟

کوتاه و سرد گفتم - نه !

مهرسام نگران گفت - سعی کن تو دید ایلیا نباشی !


romangram.com | @romangram_com