#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_200
الیاس با دیدنم ، به سمتم پا تند کرد - دل آرا ! خوبی ؟
دستامو گرفت و بلندم کرد،تنها سری تکون دادم و سکوت کردم .
مامان - الیاس جان ببرش ، نا نداره ! منم خودم میام .
الیاس نگران چشمی گفت و زیر بغل منو گرفت ، به شکمم خیره شدم و لب زدم - نه!
سوار ماشین شدیم ، چشمامو بستم . تمام درگیر های ذهنی عذابم می داد. خدایا من با این بچه چیکار می کردم ؟ خدایا سقطش کنم ؟ اونم غیر قانونی !
کلافه دستی به صورتم کشیدم ، مامان ناشیانه به پام زد - قطعی که نیست دخترم !
نگاه خسته ام رو بهش دوختم و لب زدم - نابود می شم !
الیاس از آینه ی جلو نگران بهم نگاه کرد ، که سرم رو زیر انداختم .
به خون رسیدیم ، روی کاناپه خودم رو پرت کردم ، فکر حامله بود و ایلیا و طلاق لحظه ای ازم دور نمی شد ! اگر بچه ای باشه، هیچ کدوم از کار ها به راحتی پیش نمیره ! هیچ کدوم !
مامان با کمک بیتا لباس هاش رو در اورد ، بیتا خواست بهم کمک کنه ولی مخالفت کردم . میخواستم برم حموم ، بازم عطر تنم حالم رو بهم می زد !
ا * * * * * * * *
فنجون قهوه رو به لبام نزدیک کردم که گفت - خوب میخوای چیکار کنی ؟
جرعه ای از قهوه نوشیدم و گفتم - باهاش حرف بزن ! باهاش حرف بزن تا بی دردسر و توافقی طلاق بگیریم !
با یاد حامله بودن ،ضربان قلبم تند شد . اگر حامله می بودم ، نمی شد طلاق گرفت .
نگاهی گیج بهم کرد - یعنی میگی حرف منو قبول میکنه !
ریز نگاهش کردم - از هرکسی بهش نزدیک تری !
romangram.com | @romangram_com