#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_197
کلافه گفتم - خودت میدونی !
سرفه های وحشتناک امونم رو برید . بیتا به سمت اتاق پا تند کرد - خانم ببریمش درمانگاه
مامان نگران بود و با عجله گفت - اره زود حاضرش کن ، من به الیاس زنگ بزنم .
مامان ویلچرش رو حرکت داد و بیتا به سمتم اومد و مانتویی رو به سختی تنم کرد و شالی رو روی سرم گذاشت .
بیتا - ببخشید نمی تونم شلوارتو عوض کنم .
خنده ام گرفت ، ولی با حس سوزش گلوم زود قطع شد - اشک...ال نداره!
مامان بلند گفت - بیتا جون ، بیا کمکم !
بیتا خیلی زحمت می کشید ، بیشتر کار های خونه روی دوشش بود ، مسئول حاضر کردن مامان هم بود ، ولی وقتی خودم هستم ، خودم بیشتر به مامان کمک می کنم .
با شنیدن صدای زنگ در ، نفسی گرفتم .
لب زدم - دل آرا آروم باش !
تب کرده بودم و حرارت بدنم دیوونه کننده بود .
در خونه باز شد و چهره ی الیاس رو به روم نمایان شد .
الیاس پاش رو روی پدال گاز فشار میداد و تند می روند تا منو سریع به درمانگاه برسونه .
سرعتش سرسام اور بود ، سرم روی پاهای بی جون مامان بود . با دستش نوازش های مادرانه اش رو مهمون صورتم می کرد .
وارد درمانگاه شدیم ، خوشبختانه شلوغ نبود و زود نوبتمون شد .
romangram.com | @romangram_com