#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_196
بیتا - ای کاش قبلش چیزی میخوردی ! صبحونه میخوای ؟
صورتمو با شنیدن خوردن صبحونه جمع کردم و گفتم - وای الان هیچی نمیخوام .فقط میخوام بخوابم !
زیر بغلم رو گرفت و به سمت اتاقم حرکتم داد - خودتو اذیت نکن ، خودم میرم
تک خنده ای کرد - سنگین نیستی جانم !
روی تخت دراز کشیدم - مرسی !
بیتا - خواهش میکنم دختر ، ولی بیشتر مواظب خودت باش !
چشمامو روی هم گذاشتم ، به ثانیه نکشید . به خواب عمیق فرو رفتم .
با حس نوازش های دستی چشمامو باز کردم ، مامان بود . لبخندی به روش زدم .
تو چشمام خیره شد - خوبی ؟
گلوم می سوخت و کاملا معلوم بود سرما خوردم . با صدایی گرفته گفتم - نه !
مامان نگران نگاهم کرد - بریم درمانگاه !؟
شونه هام رو بیخیال بالا انداختم ، شاید بهتر می شدم .
به سختی گفتم - قرار بود امروز به مهرسام حرف بزنم !
دیشب باهاش برای امروز بعد از ظهر وقت خواستم ، تا تو کافه ی همیشگی که می رفتم باهاش ملاقات کنم و حرفامو باهاش بزنم .
مامان دستی به سرم کشید - نمیخواد ! یک روز دیگه ... زنگ می زنم الیاس ببریمت درمانگاه !
الیاس ! وای خدای من ... دیگه این همه عذاب برای این مرد دوست داشتنی بس نیست !
romangram.com | @romangram_com