#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_195
روی صندلی نشستم - ببخشید ، میشه یک قرص برام بیاری .
قرص استامینوفن رو از جلدش خارج کرد و با لیوان آبی دستم داد .
بیتا - با قرص خوب نمیشی باید بری دکتر !
حتی نوشیدن آب هم از التهاب درونم کم نکرد .
لیوان آب رو دستش دادم - مرسی ، اگه خوب نشدم میرم !
بیتا - از دست تو
لبخند زدم - مامان خوابه؟
بیتا - آره ساعت 6 صبحه!
چشمام که داشت بسته می شد به زور باز نگه داشتم - منم خوابم میاد ، برم بخوابم .
بیتا -واستا بهت دوای تلخ بدم ، شاید خوب بشی ! حالت تهوع داری ؟
دستی به سرم کشیدم - کمی !
بیتا زود گفت - واستا پس...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو بستم چند دقیقه بعد بیتا لیوان آبی سبز رنگ دستم داد ، با حس بوش، به سمت سینک پا تند کردم . عق زدم و عق زدم تا بلکه حالم بهتر شه . ولی از معده ی خالی چه توقعی میشد داشت .
بیتا نگران دستی به کمرم کشید - دل آرا جان باید بری دکتر ها !
لیوان رو از دستش گرفتم . بینی ام رو گرفتم و یک ضرب محتویات لیوان رو نوشیدم . تلخی اش مرگ آور بود . به سرفه افتادم .
romangram.com | @romangram_com