#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_194

مامان صادق گفت - هیچی ، بیخیالی ! حقش بود !

- منم دلم زیاد نمیسوزه!

خنده ی تلخی کرد - یکم میسوزه !

آروم گفتم - آره

ا * * * * * *

با حس سنگینی بیش از حد سرم ، چشمامو باز کردم . دیدم تار بود و دل پیچه داشتم. عرق کرده بودم و بوی خیسی تنم ، وقتی به مشامم خورد . حالم رو بد کرد .

دستمو جلو دهنم گذاشتم و عقی زدم . معده ام خالی بود .

خسته و گیج از روی تخت بلند شدم . منگ به سمت کمد لباسام رفتم ، لباس های مورد نیاز برای بعد از حموم رو برداشتم و خودمو تو حموم پرت کردم . دلم میخواست دراز بکشم . زیادی بدنم کوفته شده بود .شاید برای اینکه زیر کولر خوابیده بودم و شاید شام سفارشی از بیرون به مذاقم خوش نیومده بود .هرچی که بود حال خوبی نداشتم .

توی وان که از آب گرم پر شده بود ، دراز کشیدم باید تن خیس از عرقم رو میشستم. لیف رو برداشتم و به بدنم کشیدم .

چشمام تار بود و دلم برای خوابیدن له له می زد .

به سختی خودمو شستم و لباسامو تن کردم و از حموم خارج شدم .

قبل از خوابیدن به سمت آشپز خونه رفتم ، صدای ظرف شستن بیتا به گوشم خورد . با دیدن حال خرابم نگران دستاشو خشک کرد - دل آرا جان خوبی ؟

به دیوار تکیه کردم و تنها سری تکون دادم - فکر کنم سرما خوردم

بیتا تند به سمت یخچال رفت و پارچ آب رو بیرون کشید - چقدر گفتم موهاتو خشک کن !

لبخند نمایشی زدم - شرمنده !

لب گزید - دشمنت گلم ، آخه بعد زیر کولر میخوابی !

romangram.com | @romangram_com