#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_193


- باید طلاق بگیریم !

مهرسام - ایلیا به همین سادگی ازت نمی گذره !

از سالن دادگاه خارج شدیم و پا به محوطه گذاشتیم .

به مامان کمک کردم تا سوار ماشین بشه .

-مهرسام ، یک روزی وقتتو می گیرم ، باهات کار دارم .

مهرسام لبخند زد - حتما

-مرسی

سوار ماشین شدم - فعلا

مهرسام - خدانگهدارتون

مامان لب باز کرد- مهرسام خوبه !

دنده عوض کردم - آره پسر خوبیه !

مامان - با وجودش کار ها زود تر پیش میره !

- نمیدونم

مامان - بریم ، خونه تازه از یک مشکل آزاد شدیم .

- چه حسی داری مامان !؟ نسبت به عمو که حکمش رو خوندن !


romangram.com | @romangram_com