#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_192

ناله و شیون های زن عمو سر سام آور بود . لحظه ای تنها لحظه ای دلم براش سوخت . مگه جرم زن عمو چی بود ؟ دختر دار نشدن !

مامان ویلچرش رو حرکت داد - با مهرسام حرف بزن !

کنارش حرکت کردم - چرا ؟

مامان - بهش نزدیک تره ، زود تر میتونه قانعش کنه ، ایلیا ساده است !

پوزخند زدم - اونقدر ها هم احمق نیست ، طمع کار عوضی !

از کنارش گذشتم و تنها برای خالی کردن حرصم ، پاشو لگد کردم . آیی خفه کشید و دستمو گرفت . تیز نگاهش کردم که ولم کرد . نگاهش برای کشتنم له له می زد . پوزخندی زدم مثل من ! دلم میخواست سر به تن این موجود نفرت انگیز دنیا نباشه !

مهرسام خنده ای برای کار های ما کرد . که با اخمی ساکتش کردم .

قبل از رفتن گفتم - مهرسام دنبالم بیا !

ایلیا داد زد و منم دنبال مامان رفتم که ازم زیاد دور شده بود .

-به خاک سیاه می شونمت دل آراااا! بابامو بدخت کردی

ناخودآگاه قهقه ای می زنم - تو که 20 سال از خانواده ات دور بودی ، حالا سنگش رو به سینه میزنی ! بمیر پول دوست عوضی !

مهرسام به سمتم پا تند کرد - ولش کن !

- حالم ازش بهم میخوره !

مهرسام - تموم شد ، عمو مسلما پشیمونه !

- دیگه فایده نداره ، ضربه هارو بخوره ... حبس رو بکشه ! پشیمون تر هم بر میگرده!

مهرسام - میشناسی ایلیا رو دیگه ، فقط مواظب خودت باش !

romangram.com | @romangram_com