#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_189


اشک هام بی وقفه می ریختن ، مشت هام روی سینه ام فرود اومدن.

بلند شدم به سمتش که به سمت دریا پرواز می کرد ، پا تند کردم .

داد زدم - الیااااس

کر شده بود ، وسط دریا بود ! هوا تاریک بود . با عجز فریاد زدم - الیاس بیاااا

هق هق هاش بلند شد ، صدا دار شد ، با خشم آمیخته شد ، فریاد زد - باور اینکککه با تو باشم منو عاشق ککرددده! این سرنوشت با بودنت ...

روی ساحل نشستم ، به شن ها چنگ انداختم - بسههه، نخووون ! بیا بیروووون!

به سکسکه افتاده بودم ، با عجز گفتم - تمومش کن !

هق هق هاش آروم شد ، مردونه اشک ریخت . دلم فشرده شد .

داد زدم - بس کن مممردد!

آروم گفت - بارو اینکه با تو باشم منو عاشق کرده ! چه باور های پوچ داشتم دل آرا ! دستی دستی رفتی ، نابود شدم . تنفر وجودم رو پر کرد ، از برادرم نفرت داشتم . تو باعثش بودی ، توووو!

محکم دستامو به سرم کوبیدم - غلط کردم بیاااا

اومد بیرون ، روی شن ها پرت شد . قفسه ی سینه اش بالا پایین می رفت . تند بلند شدم و اشکامو پس زدم .

دستمو روی سینه اش گذاشتم . چشماش رو بسته بود . نگران گفتم - الیاس ! خوبی؟

ساکت بود ، تنها قفسه ی سینه اش بالا پایین می رفت - جون دل آرا چشماتو باز کن ! الللیااااس!

ساکت بود ، ترس بهم دامن زد - به جون خودم باز نکنی ، خودمو غرق می کنم !


romangram.com | @romangram_com