#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_184

شالم رو سرم انداختم ، ادکلنی شیرین انتخاب کردم و به مانتوم زدم . رژی قرمز رنگ برداشتم و به لبام کشیدم ولی نه طوری که به چشم بیاد .

با الیاس قرار داشتم ، میخواست منو ببر رامسر ... التماسم کرد گفت بیام ، گفت بیام تا با دلش راه بیاد ! قبول کردم ، الیاس خوب بود، مرد بود ، همدم بود و همیار !

کیف بزرگم رو برداشتم تا برای سفر یک روزه چیزی کم نیارم . وسایل مورد نیاز رو برداشتم و از اتاق خارج شدم .

به سمت مامان که روی تختش دراز کشیده بود رفتم ، گونه اش رو بوسیدم و گفتم - مراقب خودت باش ، من زود بر می گردم .

تک خنده ای کرد - انگار چند ساله میخوای بری ، دلشوره گرفتم . همش یک روزه اخه !

لبخند زدم - آره یک شبه ، اگه هوا خراب باشه مجبوریم شب بمونیم و صبح بر گردیم .

مامان با لبخند اطمینان بخشی بهم نگاه کرد - به الیاس بیشتر از هرکسی اعتماد دارم.

-الیاس خاصه ، خاص تر از هرکسی !

مامان - مواظب هم باشید ، اذیتش نکن !

خندیدم - چشم ، خداحافظ

بعد از کلی سفارش به بیتا و غر غر کردن سرش ، از خونه خارج شدم.

در حیاط رو باز کردم ، با دیدن ماشینش ، با شادی به سمتش پا تند کردم .

عینک روی چشماش و ابهتش منو جذب خودش کرد . به گربه ی کنار سطل خیره شده بود . نزدیکش که شدم ، آروم قدم برداشتم . از پشت دستامو حصار کمرش کردم . خوشبختانه کوچه خلوت بود و مشکلی پیش نمیومد .

با حس عطر تنم ، با شادی آمیخته به غم صدام زد - دل آرا ؟



قهقه ای زدم - جونم !

romangram.com | @romangram_com