#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_182

مامان - انشاءالله

وکیل - بفرمایید تو

وارد سالن دادگاه شدیم ، جمعیت زیادی نبودن ، ولی کم هم نبودن . تو ردیف های اول نشستیم . وکیل مامان هم روی صندلی مخصوص خودش !

مامان - اول من باید قسمتی رو تعریف کنم ، بعد تو ادامه اش رو ، به حرفام خوب گوش بده !

سری تکون دادم - چشم !

استرس تمام وجودم رو در برگرفته بود . دستام یخ شده بودن ، حرف زدن اونم برای این تعداد و توی یک فضای سخت و جدی واقعا استرس زا بود !

کمی گذشت که قاضی اومد ، پر ابهت و جدی شروع به حرف زدن کرد ، نیمی از حرف هاش رو متوجه نشدم ، تنها کوبیده شدن محکم قلبم به قفسه سینه ام غوغا کرده بود .

با دیدن چهره ی زار زن عمو و موهای اشفته اش که از زیر شال بیرون ریخته بود ، قلبم فشرده شد ... و ور اخر به الیاسی که بعد از بوسه ای دلنشین گفتم برو !

الیاسی که نگاه گرم و ناراحتش رو به من دوخته بود ، الیاسی که گله داشت ، نه تنها از من ! بلکه از همه ...

وکیل بلند شد و ویلچر مامان رو هول داد ، انگار وقت صحبت کردن مامان بود ، نگاهم رو از الیاس گرفتم و به مامان دادم .

باید خوب می شنیدم ، باید به ذهن بسپرم ، تا خطایی ازم سر نزنه ! باید تو دو جلسه این دادگاه تموم می شد .

با دیدن عمو دست بند به دست ، وجودم از نفرت پر شد . عموب با سگرمه های درهم کشیده ، عمویی با چهره ای سرخ . به هیچ ناراحتی و شرمندگی ..

عمو خودخواه نباش !

مهرسام کنارم بود ، ایلیا وارد سالن شد . با اخم های وحشتناکش نگاه کوتاهی بهم کرد و کنارم نشست . با اکراه بهش نگاه کردم . که توجه ای نکرد . مهرسام نا مطمئن به ما دو نفر خیره شد .

لب زدم - هیچی نیست !

مامان بعد از اجازه ی قاضی لب باز کرد، شروع به صحبت کرد از همه چی گفت ، از بابا از کارش ولی نه حمل مواد مخدر ، از کار ابرومندانه اش نه از کار شرمسارش!

romangram.com | @romangram_com