#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_181


صدای عصبی مامان تن ایلیا رو لرزوند - این چه غلطی بووود کردی ؟ هاااا ... به چه حقی دست روش بلند کردی !

مامان سرخ شده بود و چشماش ترسناک ...

با نفرت از ایلیا رو برگدوندم،ساکت شده بود .

دستامو روی شونه های مامان گذاشتم - آروم باش !

قفسه سینه ی مامان بالا و پایین می رفت . با صدای گرفته و عصبی گفت - تکرار نشه ! و گرنه روزگارت رو سیاه می کنم!

ایلیا با نفرت چشماش، به سرعت از سالن خارج شد . مامان به ساعتش نگاه کرد - باید بریم تو !

همهمه زیاد بود و هرکی دغدغه ای داشت . به سختی به سمت در رفتیم .

مهرسام منتظر بود زندگی ام رو بشنوه ، این انتظار تو چشماش بیداد می کرد .

- خانم رفیعی !

با شنیدن صدای مردی که مامان رو مخاطب قرار داده بود ، برگشتیم .

با دیدن مردی اتو کشیده و بلند قد ، حدس زدم وکیل مامان باشه ...

ویلچر رو بر گردوندم و مامان خوش رو سلام کرد.

وکیل نیم نگاهی به من کرد و پرسید - دل آرا خانم ؟

لبخند زدم - بله !

وکیل - خوب همه چیز آماده است و به نفع ما تموم میشه


romangram.com | @romangram_com