#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_180
مهرسام دستی به پشت گردنش کشید - ایلیا ببینتت...
نیشخندی زدم - کاری نمیتونه بکنه
مامان پوزخند زد - من نمیذارم
- حاله زن عمو چطوره ؟
مهرسام سکوت کرد و این سکوت جواب سوالم رو می داد ...
مهرسام سکوت رو شکست - شروین بازداشتگاه ست !
مهم نبود و تنها سری تکون دادم .
مهرسام به پشت سرم نگاه کرد و ناشیانه گفت - ایلیا !
نفسی گرفتم تا خودمو آماده کنم ، بر نگشتم تا خودش بیاد !
صدای غرش مانند ایلیا به گوش خورد - سلام
تنها مهرسام جواب سلامش رو داد ، من و مامان سکوت کردیم .
بازوم محکم کشیده شد ، تند به عقب برگشتم ، تو چشمای به رنگ خونش خیره شدم.
از لای دندون های بهم سابیده شده اش گفت - کدوم گوری بودی !
تنها اخم کردم ، اخمی وحشتناک...
- هرجا رفتم به توی بی غیرت ربط نداره !
با سیلی که به صورتم خورد . صورتم به طرفی کج شد . ایلیا نفس نفس می زد ، منم از زور خشم دستمو محکم مشت کردم .
romangram.com | @romangram_com