#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_179
سرش رو زیر انداخت به من من افتاده بود ، سعی کردم خودمو کنترل کنم - نمیخواد چیزی بگی !
وارد اتاقم شدم و در رو محکم بستم ، کلافه دستامو بین موهام فرو کردم - مقصر ذات ادمه ! اگر خودخواه نبودید ... هیچ وقت به این روز نمیوفتادیم!
ا * * * * * * *
پا به سالن دادگاه گذاشتم . فضای متفاوت با بیرون ، محیطی جدید و خاص !
صدای دعوا و جدل ها ، صدای ناله و شیون ها، صدای اه و نفرین ها ...سرسام اور بود ! سالن دادگاه از هیاهوی قشر های متفاوت غوغا کرده بود .
چهره ی شکسته پدر و مادر هایی که از درگیری پسرشون شرم سار بودن، زن و شوهر هایی که بعد از جدل و دعوا ها میخواستن طلاق بگیرن و زندانی های که با لباس های مخصوص جا به جا می شدن ... اینجا دنیای دیگه بود ، متفاوت تر از هرجا!
ویلچر مامان رو هول دادم ، مامان با چشمای پر غرور و محکم به این منظره خیره شده بود ، و برای دیدن چهره ی شکسته عمو شروین لحظه شماری می کرد . ولی من بی تاب بودم ، دلشوره داشتم . عمو چی میکشید ؟
با دیدن مهرسام کمی جلوتر ، دست پاچه شدم . مطمئن بودم بعد از فرارم کلی سرزنش شده . مهرسام خوب بود و وظیفه شناس !
با متوجه شدن حضور ما به سمتون پا تند کرد ، چهره اش نه از خشم پر بود و نه از عصبانیت !
ناراحت بود ، چشمای ناراحتش بیداد می کرد !
مهرسام - سلام
سعی کردم خودم اون شب رو فراموش کنم ، سری تکون دادم و سلام کردم .
مامان - سلام
خودم برای معرفی کردنش به مامان اقدام کردم - مهرسام ! همکار ایلیا ...
مامان لبخند ظاهری زد و ابراز خوشبختی کرد .
romangram.com | @romangram_com