#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_178

قبل از اینکه وارد دستشویی بشم گفتم - قبلا از دوستم شندیم ، در مورد کارش میگفت . وکیله ! میگفت دادگاه به همین راحتی از جرم ها نمی گذره ! مگر در مواقع خاص !

ملودی - چرا از دوستت کمک نخواستی؟

اخم کردم - اگه گذاشتی برم دستشویی ! چون نمیخواستم ستاره متوجه زندگیم بشه!

ملودی نمایشی ضربه ای به سرم زد - دیوونه ای ! آدم دوست وکیل داشته باشه و ازش کمک نخواد !

برو بابایی نثارش کردم وارد اتاقک خفه شدم.

ملودی داد زد - برای خودت میگم دیوونه !

لبخند محوی زدم و به آینه خیره شدم . عمو رو بردن ...تقصیر خودش بود ! تقصیر خودخواهی هاش بود . حالا زندگی جدیدش اینطوری رقم میخورد!

همونطور که زندگی منو جدید کرد !

تقصیر و تقدیر !

وارد سالن شدم ، با دیدن ملودی که آماده شده بود و قصد بیرون رفتن داشت ، تعجب کردم .

پرسیدم - کجا میری ؟

نیشش رو باز کرد - میرم خونه عموت ، یواشکی اوضاع رو ببینم .

از حرفش عصبی شدم ، دلم نمیخواست برای ناراحتی اونا خوشحال باشه !

سگرمه هام بد تو هم رفت - یعنی چی ؟

از تغییر ناگهانی روحیه ام ، متحیر شد - ها ! چیشدی؟

عصبی گفتم - زود لباساتو در بیار ! دلم نمیخواد بدبخت شدنشون رو ببینی! اونا هرچقدر هم که بد باشن ، منو بزرگ کردن!

romangram.com | @romangram_com