#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_176

به آینه خیره شدم ، ناراحتی از چشمام بیداد می کرد. قطرات اب روی مژه هام نشسته بودن و سر میخوردن.

حضور ملودی رو کنارم حس کرد - چیشد ؟

نگاهی کردم و تلخ گفتم - رفت !

*درد دارد…

وقتی با نسیمی برود…

کسی که به خاطرش به طوفان زده ای…*

ملودی دستم رو کشید و از دستشویی خارجم کرد - فعلا به این چیزا فکر نکن ، فکر کن که باید چیکار کنی . چند روز دیگه میرن خونه ی عموت ، می برنش، بعد هم که دادگاه و صادر کردن حکم !

ته دلم لرزید ... چه حکمی ؟

ا * * * * * * * *

با صدای داد ملودی تند از خواب پریدم .ضربان قلبم تند شد .چشماش هم نگران بود و هم شوق داشت .

نگران پرسیدم - چیشددده؟

دستش رو روی لباش گذاشت - عمو تو بردن!

نه لبخند رو لبم نشست ، نه اخم و نه ناراحتی وجودم رو در برگرفت . بی تفاوت شدم گفتم - خوبه !

نگرانی هام پر زد و دود شد .

ملودی - خوشحال نیستی؟

صادقانه گفتم - نه !

romangram.com | @romangram_com