#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_175


الیاس با پوزخند تلخی ادامه داد - من برادرتم ، اره منو به چشم برادر دیدی !

صورتش خیس شد دستاشو قالب صورتش کرد . سعی کرد نبینم ابر های بهاری شو !

کمی به سمتش خزیدم . سرم رو روی شونه ای گذاشتم و دستمو حلقه ی کمرش کردم . این احساس باید همینجا کشته می شد !

آه می کشم - خیلی دوست داشتم ، این ازدواج اجباری با تو می بود !ولی ...تو خوشبخت نمی شدی !

نگاه خسته اس روبهم دوخت - تو چی ؟ می شدی ؟

سکوت کردم ولی میدونستم عذاب نمی کشم ، هیچ وقت اذیت نمی شدم . ولی خوشبخت نمی شدم .

لبخند تلخی زدم - حس من خاصه ، حس من رو نسبت به تو کسی نداره !

پوزخند زد - آره چون خواهرمی! من دیگه خواهری ندارم که حسی مثل تو داشته باشه!

حرفش تو سرم کوبیده شد . سرم رو زیر انداختم ، دیگه چیزی برای گفتن نداشتم . من مرد و تمام حامی زندگیم رو شکستم !

لب باز کردم - الیاس برو ...

نگاهی کوتاه ، نگاهی سرشار از عجز بهم کرد و بلند شد .

خم شد و گونه ام رو بوسید ، بلند مدت ... بعد از ثانیه های طولانی لب هاشو از گونه ام جدا کرد و زیر گوشم گفت - تا ابد به یادتم !

اشکامو پس زدم، نباید گریه می کردم . الیاس با قدم های سست از خونه خارج شد ، تنها صدای خداحافظی پر دردش تو سرم اکو شد!

سر درد وحشتناکی گرفتم ، دستی به موهام کشیدم، الیاس رفت !

کلافه بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم ، مشت هامو از آب پر کردم و روی صورتم ریختم . تا حداقل کمی از التهاب بدنم کم بشه!


romangram.com | @romangram_com