#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_174

ولی ملودی بعد از احوال پرسی ، سرش رو زیر انداخت و وارد اتاق شد . انگار متوجه شده بود ، باید تنها باشیم!

دست الیاس رو کشیدم و روی کاناپه نشوندمش...

قلبم از درد فشرده شد - خوبی ؟

نگاه خسته و غمگینش رو بهم دوخت - خوبم ؟

سرم رو بالا انداختم ، با بغض گفتم - نه !

لبخند زد ، زهرخند بود بیشتر !

الیاس - میدونی چرا ؟

اشک تو چشمام حلقه زد - چرا ؟

الیاس - یادته ، تو بچگی چقدر بازی می کردیم ؟ یادته نمیذاشتم کسی بهت بگه بالای چشمت ابروعه! یادته اگه کسی بهت نزدیک می شد غوغا می کردم ؟ یادته چه روزایی بود ؟

بغض مهار شد ، قطرات اشک روی صورتم بی اراده ریختن ! این مرد درد داشت ، این درد قدیمی بود ، خیلی قدیمی ! این مرد ... عاشق بود !

الیاس ادامه داد ، با عجز با بغض و ... با عشق - یادته چشمات جز من کسیو نمی دید !یادته بهم میگفتی حامی همه ی روز هاتم ؟ به یاد بیار چه زود فراموش شدم !

لب گزیدم ، این رسمش نبودم . صدام لرزید - الیاس ؟

با چشمای اشکیش خیره ام شد - جونم

سرم رو کج کردم - به جون خودم دوست دارم ، همیشه به یادتم ولی ...

الیاس برادرم بود ، اوایل این دید رو نداشتم . مدام تکرار می کردم الیاس برادرم نیست! یک عشقه ولی عشق من تنها و تنها یک احساس خواهرانه است !

ممکن هست من عاشق برادرم بشم ؟

romangram.com | @romangram_com