#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_173


ملودی سرش رو روی دسته کاناپه گذاشت و دراز کشید - پدر اومد بابا !

سرم رو از پنجره بیرون کشیدم و به صندلی تکیه کردم .

- اگر عمو زندانی بشه ، الیاس چی می کشه !

ملودی - میسازه !درک الیاس خیلی بالاتر از این حرفاست !

- پدرشه !

ملودی - از این تلخ تر و بدتر نیست که به تو چندین سال گفتن مادرت مرده ، در حالی که زنده بوده !

-شاید ...

ملودی تند گفت - قطعا ! نگاه کن بی رحم شو ! اینقدر دل رحم نباش...

قلبم یخ بست ، من باید شکست ناپذیر باشم ، در صورتی که منو شکستن !

با شنیدن صدای در ، دست از فکر کردن به چیز های عذاب آور بر داشتم .

در رو باز کردم و خنده رو سلام کردم - سلام

با دیدن چهره ی شکسته و ته ریش روی صورتش ، نگران شدم . چهره اش تغییر کرده بود . الیاس داغون بود !

لبخندی خسته و تلخ زد - سلام بانو !

مردمک چشمم لرزید ، ملودی چادری سرش کرده بود ، سلام کرد.

الیاس جوابش رو مهربون داد .


romangram.com | @romangram_com