#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_169


ملودی لبخند محوی زد . و بعد چشمکی به من !

ملیکا وارد آشپز خونه شد ، داد زد - شام چی میخورید ؟

ملودی - نیمرو بیار ، میخوریم دیگه !

ملیکا - باشه الان درست می کنم .

تند بلند شدم و به سمت آشپز خونه رفتم ، اشکامو پس زدم - بده من درست میکنم .

اخمی کرد - کاری نداره ، برو بشین

در آخر با اصرار و لج بازی های زیادش نشستم . سرم درد می کرد ، فشار زیادی بهم وارد شده بود.

ملودی لبخند زد - بهش فکر نکن ، تا هفته ی دیگه همه چی تموم میشه !

- خدا کنه

ملودی - شناسنامه ی جعلی مادرت دستته؟

محکم به پیشونیم زدم - آره باید بهش بدم !

ملودی - بده من می سپرم به یکی، بهش بده .

تند بلند شدم ، زیپ کیفم رو باز کردم و شناسنامه رو بیرون کشیدم .

-دیشب بهش فکر می کردم ، کمک بزرگیه!

ملودی - دیگه از شکایت مطمئنی ؟


romangram.com | @romangram_com