#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_168

مامان مهربون گفت - دلت رحم نیاد دخترم، فکر کن چی سرت اوردن !

-مامان ...بچه !

مامان سکوت کرد و ادامه داد - سقط میشه !

لب ورچیدم - ملودی گفت ، میتونه درستش کنه !

مامان - هرچه صلاحه دخترم !

-هرچه سریع تر درستش کن

مامان - بیکار که نیستم ، خیلی کار دارم !

-باشه

مامان صداش لرزید - وقتی شب تولدت غیب شدی ، زمین و زمان رو بهم ریختم ! زنگ زدم عموت نفرینش کردم ! سکوت کرد ، هیچی نگفت و قطع کرد . حالم خوب نبود . به بیتا زنگ زدم بیاد، وقتی اومد من بیهوش شده بودم . صد دفعه اومدم دم در خونه ، ولی ایلیا هیچ وقت باز نکرد ! حالم ازش بهم میخوره !

اشک هام گونه هام رو خیس کرد . صدای هق هق هاش به آسمون بلند شد.

چونه ام لرزید- مامان ، آروم باش

مامان - مواظب خودت باش دخترم ، خداحافظ

دل کندن از مامان سخت بود ولی لب باز کردم و ازش خداحافظی کردم.

گوشی رو به ملودی دادم ، نگاهی به ملیکا کرد - ازمون پذیرایی نکردی !

لبخند تلخی زدم ، اینطور که معلوم بود ملیکا و ملودی خیلی سر به سر هم میذاشتن.

پشت چشمی نازک کرد و گفت - الان قربان !

romangram.com | @romangram_com