#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_166
بی اینکه لبخند روی لبش محو شه - خوش اومدن
معذب شدم و سرم رو زیر انداختم ، دوست نداشتم سربار کسی باشم !
ملیکا قهقه ای زد - قیافشو! من مشکلی ندارم . اتفاقا خوش حال هم میشم !
لبخند ظاهری روی لبام پر رنگ تر شد .
ملودی رو به ملیکا کرد - نمیخوای دلیلش رو بدونی !
خودم شروع به صحبت کردم ، چون ملیکا سکوت کرد - من دارم از خیلیا فرار می کنم ، پیدام کنن چیز های خوبی در انتظارم نیست . وقتی مامان اعلام کرد ، خودمو نشون میدم یعنی وقتی که همه کار ها برای شکایت انجام شد !
گیج نگاهم کرد ، مسلما نباید هیچی از صحبت هام میفهمید . زیادی گنگ بود براش !
نمی تونستم بیشتر از این چیزی بگم ، یعنی اونقدر بهش اطمینان نداشتم ، که بیشتر از این توضیح بدم ، هرچند خاله ی ملودی باشه . انگار هردو متوجه شدن و موضوع رو کش ندادن .
ملیکا - به هر حال ، خوشحال شدم .
-فداتم
ملودی نیم نگاهی بهم کرد - مادرت اقدام کرده ، یا من وکیلی رو در جریان بذارم .
-باید باهاش دقیق صحبت کنم .
ملودی گوشی اش رو دستم داد ، شماره مامان رو وارد کردم ،بعد چند بوق صداش تو گوشم پیچید - سلام دخترم ، خوبی ؟
-سلام مرسی . مامان چیشد ؟
نگران پرسید - اول بگو تو کجایی ؟
romangram.com | @romangram_com