#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_165

جلوی در خونه ملیکا نگه داشت . ملودی کرایه اش رو حساب کرد و زنگ در رو فشرد .

ملودی - بیا بریم تو ، بقیه صحبت ها برای بعد !

من میخواستم شکایت کنم ، اره این دفعه تحمل نداشتم . چشمامو روی تمام خوبی هاشون می بندم . میشم سنگی که به همین سادگی ها نمی شکنه !

وارد خونه شدم . دختری با چشمای خمار و موهای بلند مشکی حالت دار ، در رو باز کرد . زیبا بود ، طوری که از دیدنش سیر نمی شدی !

لبخندی زد - سلام ، خوش اومدید

گونه اش رو بوسه ای ظاهری زدم - سلام ، ببخشید مزاحم شدم .

در رو پشت سرش بست - نه گلم مراحمی

مشتی آروم به بازوی ملودی زد - خیلی بی معرفتی!

ملودی دست به سینه شد و با افاده وارد سالن کوچک شد و گفت - همین اومدنم هم به خاطر دل آرا بود !

ملیکا سگرمه هاش تو هم رفت - نمک نشناس !

ملودی پوزخندی نمایشی زد و خودش رو روی کاناپه کرمی رنگ پرت کرد .

به اطراف نگاه کردم ، خونه ی نقلی در عین حال شیک و تمیز ، آپارتمان دو خوابه ، با یک سرویس و آشپز خونه و سالن جمع و جور !

اکثر وسایل زرشکی رنگ و کرمی بودن ...

- چه خونه ی خوشگلی !

لبخند زد - فدات عزیزم

ملودی پا روی پا انداخت - خوب ، دل آرا چند روزی مهمونته!

romangram.com | @romangram_com