#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_164


گوشی رو خاموش کرد - خدا رو شکر خونه اس

آدرس رو دادیم ، و راننده به سمت خونه ملیکا حرکت کرد .

کمی تو سکوت گذشت که ملودی گفت - چرا اینقدر ما بی فکریم؟

نگاهم رو به سمتش سوق دادم - چرا ؟

کلافه دستی به موهاش کشید - شوق و ذوق دیدن مادرت ، کورمون کرد !

گیج بودم ، قابل هضم نبود

ملودی - میگم چرا فکر نکردیم ، میتونیم شکایت کنیم !

این حرفش پتکی تو سرم شد ، شکایت ! ما می تونستم شکایت کنیم . یعنی من می تونستم !

سرم گیج رفت ، راست می گفت شوق دیدن مادرم کورم کرد ! عمو گفته بود مادرم مرده ! من می تونستم شکایت کنم .

ملودی سری به نشونه تاسف تکون داد - اگه خام نبودیم ، هیچ وقت این همه عذاب نمی کشیدی !

سرم رو زیر انداختم -چرا هیچکس بهم چیزی نگفت !

پشت چشمی نازک کرد - مثلا عمو و زن عموت ! یا الیاس !

زیر لب اسمش رو گفتم - الیاس !

ملودی لبخند زد - هرچند دوستت داشته باشه ، ولی بده پدر و مادرش رو نمیخوآد !

قلبم سنگینی می کرد ، خدایا من چقدر ساده بودم !


romangram.com | @romangram_com