#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_163
ملودی شالش رو سرش گذاشت -آره ، ولی بازم میتونی نگهش داری !
تند گفتم - نه نه ، من نمیتونم بزرگش کنم !
قلبم فشرده شد - این بچه رو میخوان با زور تو دامنم بندازن
ملودی لبخندی زد - پس سقطش میکنی !
آهی صدا دار کشیدم . ملودی کیفش رو برداشت و به سمت در رفت .
از اتاقش خارج شدیم ، خاله مهتاب رو صدا زد و خودش آروم مشغول حرف زدن با خاله شد.
آخرش تاکید کرد اگر اومدن اینجا ، به کسی چیزی نگه !
به سمت در حرکت کرد - بریم !
دنبالش رفتم . آژانس اومده بود ، قبل از خارج شدن زنگ زده بود تا ماشین بفرستن.
سوار شدیم . گوشی اش رو روشن و مشغول مکالمه شد - سلام ، ملیکا !
-ا.............
ملودی - خوبم ، فقط خونه ای ؟
-ا............
ملودی - با دوستم میام ، مشکلی پیش اومده .عیب که نداره ؟
-ا............
ملودی لبخند زد - قربونت بشم ، خداحافظ
romangram.com | @romangram_com