#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_161
ملودی اخم کرد - حتما ایلیا و مهرسام رفتن اونجا !
داد زدم - یا خدا !
خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای نگرانش تو سرم پیچید - دل آرا !
چونه ام لرزید - مامان ، کجا بودی !
مامان تند گفت - دل آرا ، اومدن اینجا ... خیلی دیر فرار کردی ! نتونستم کاری کنم . به جز اینکه با وکیلم حرف بزنم . همه چیز درست میشه ، فقط یک جای امن برو، کجایی؟
-خونه ملودی ام !
مامان - از اونجا در بیا ، با ملودی برو جای دیگه . عموت الان میاد سراغت!
قلبم محکم به سینه می کوبید، صدای پر نفرتش تو سرم پیچید - زود برو ، به خاک سیاه می شونمشون!
گوشی قطع شد . ملودی خیره ام شد و گفت - چیشد ؟
-مامان گفت از اینجا برم !
ملودی تند سری تکون داد - آره ، اره عموت هر لحظه ممکنه بیاد !
کلافه گفتم - کجا برم ؟
ملودی - خونه خاله من !
متعجب گفتم - خاله ات !
ملودی - آره مجرده ...30 سالشه !
- اذیت نمیشه ؟
romangram.com | @romangram_com