#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_160


داد زدم - من احممممقمم!

با سیلی که تو صورتم خورد ، خشک شدم . به ملودی که دستش می لرزید خیره شدم.

هق هقش بلند شد ، فریاد زد - تو احمق نیستی ، توووو دل رحمی... تو ساده ااای! تو گناه داری ! الهی بمیری ایللللیا

قلبم محکم به سینه کوبید ، دلم از این زندگی لعنتی سوخت .

ملودی اشک هاش رو پس زد - دل آرا قوی باش ! این زندگی لعنتی رو نبوس و بذار کنار ! بجنگگگ!

نفس نفس می زد - دخترانه هاتو ازت گرفت ، بچه ای تنگت میندازه! بدبخت شدی !

مردمک چشمم لرزید لب زدم - بسه !

چشماشو گرد کرد - عصبی گفت ، بس نننیست، بفهم تو باید بدبختشون کنییی !

نفسی گرفتم - چطور ؟ ایلیا شوهرمه ، من برای این دلیل نمی تونم شکایت کنم !

اخم کرد - با این دلیل نه ! بهت دروغ گفتن !

فکر کردم ، کل زندگی ام به دروغ گذشت . مادرم ...آره مادرم !

تند بلند شدم -ملودی تلفنتون کوووو!

فینی کرد - اونجا روی میز کارم !

تند گوشی رو برداشتم و شماره مامان رو وارد کردم ، بوق و بوق و بوق ! ضربان قلبم بالا رفت .

نگران گفتم - بر نمیداره


romangram.com | @romangram_com