#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_157

به عقب نگاه کردم ، لعنت به شانس من . ماشین نزدیک همون حوالی پارک شده بود.

با عجز گفتم - آقا گاز بده تو رو خدا !

راننده - کجا برم ؟

اگه خونه ی مامان می رفتم ، پیدام می کرد . با یاد آوری ملودی تند آدرس خونه رو دادم .

ضربان قلبم تند شد . به عقب نگاه کردم ، نبود ! نه نبود ...

نفسی از سر آسودگی کشیدم . دستم روی قلبم رفت .

راننده - فکر کنم گممون کرد .

-آره مرسی !

سرم رو روی تکیه گاه گذاشتم .

راننده - رسیدیم !

چشمامو باز کردم و کرایه اش رو حساب کردم . ساعت 10 ونیم شب بود . به ساختمون با نمای آجری خیره شدم . دستم روی زنگ در رفت ...

در خونه باز شد ، نگاهی به اطراف کردم . شکر خدا نبود .

زود وارد خونه شدم و در رو بستم . با شنیدن خش خش کشیده شدن دمپایی روی زمین ، سرم رو بالا گرفتم . ملودی نگران نگاهم کرد . متعجب بود - خوبی ؟

نفسی گرفتم - آره !

ملودی - چیشده این وقت شب ؟

نا مطمئن نگاهش کردم - مزاحمم؟

romangram.com | @romangram_com