#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_156


نگاه گیجم رو بهش دوختم ، باید می گفتم چی ؟

دستمال کاغذی و استامینوفن نداریم !

تک خنده ای کرد - این قلم رو تاکید کرد ، نفرستمت!

متعجب خیره اش شدم - چرا ؟

تای ابروشو بالا انداخت - چمیدونم ، هرچیزی میتونی بخری ، مارو بدبخت کنی !

اخم کردم که گفت - نگران نباش ایلیا ظهر خرید !

ناخن هامو تو کف دستم فشار دادم ، نفسی کشدار کشیدم و از لای دندون های بهم سابیده شده ام گفتم - من میخوام برم پیش مامانم !

مهرسام - باید اول از ایلیا بپرسم .

عصبی پا تند کردم و دویدم ، ذهنم قفل بود ، فقط می دویدم .

صدای دل آرا ، دل آرا گفتنش مهم نبود . اشک هام سرا زیر شد ، تند برای اولین تاکسی دست تکون دادم .

مهرسام داد زد - دل اااارااااا !

به عقب خیره شدم.داشت نزدیک می شد .

زود سوار ماشین شدم ، نفس نفس می زدم - آقا برووو!

پاش رو روی گاز گذاشت و گفت - مزاحمن خانم .

تند گفتم - آره ، اره !


romangram.com | @romangram_com