#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_155

مهرسام - ایلیا ، افکاراتش خیلی غربیه ، مثل شهیاد !

پلک چشمم از عصبانیت پرید - اومده ، وطنش ! اومده زادگاهش واقعا فرق این دو کشور رو حس نمیکنه !

مهرسام - بزرگ شده ی خارجه، چطور میخواد خو بگیره !

کلافه گفتم - نمیدونه گناه ! نمیدونه حرامه ؟

مهرسام - میدونه ، ولی نمیتونه کنارشون بذاره !

سری به نشونه تاسف تکون دادم - متاسفم براش ، متاسف برای ایلیا ی که زندگیش تو دخترا غرق شده !

مهرسام پر کینه گفت - تفریح !

-نگو مثل دوستت نیستی !

اخم کرد - نیستم ، من بزرگ شده ی ایرانم . تنها قسمتی از سال های زندگیم رو سوئد گذروندم! من حتی به دختری چشم نداشتم .

آیا درکش سخت بود ، آیا مهرسام دروغ می گفت ؟ نه ، صداقت از لحنش آشکار بود!

مهرسام - ایلیا ، به این نوع زندگی عادت کرده !

آه کشیدم - عادت !

غرق صبحت بودیم ، نقشه فرار از ذهنم دور شده بود . دستم رو نگرفته بود ، انگار اونم از یاد برده بود .

چه کار می تونستم بکنم ؟ چجوری فرار می کردم ؟ اگر گمم می کرد چی ؟ مهرسام چی به سرش میومد ؟ ایلیا چه می کرد ؟

چشم چشم می کردم تا بهونه ای برای فرار پیدا کنم .

مهرسام کنجکاو پرسید - چی میخوای ؟

romangram.com | @romangram_com